تبليغاتX
شاد زی
واقعیت اینه که من خیلی اوقات اعتقاد به این قضیه رو که بابایی به اون اعتقاد راسخ داررو فراموش میکنم

همه چی همونطور میشه که باید بشه

امروز با متین تصمیم گرفتیم بریم قله توچال بعد هم افطاری امیرکبیر تو کلک .صبح ددی ما رو رسوند و رفت ۲ دقیقه از رفتن ددی نگذشته بود که بچه های امیرکبیر رو دیدیم که میرفتند بند تمرین فرود جاتون خالی ماهم با استقبال شدید متین وتوافق بچه ها رفتیم بند....

به متین خیلی خوش گذشته بود و کلی در مورد برنامه صحبت کردیم ودر مورد روند زندگیمون که دقیقا"مثل همین برنامه است ودست آخر همه چی همون طور میشه که باید بشه

دوستون دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

ماچ به لپ همتون. قد ستاره ها دوستون دارم.دلم براتون تنگیده بود.این مدت کلی اتفاق افتاد که همه رو میگم براتون صبر کنید صبرددی خوابه و منم اومدم شیطونی برم تا ددی بیدار نشده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

 عشق فرمان داده که بتو فکر کنم

روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم

دوستم داشته باش

من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی

گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی

عشق فرمان داده که بتو فکر کنم

روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم

دوستم داشته باش

من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی

گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی

من به ان می ارزم که در این قربانگاه تو بدادم برسی

تو نجاتم بدهی از غم بی همنفسی

تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم

دوستم داشته باش

من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی

گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی

تو به ان می ارزی تا اسیر تو شوم

تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم

عشق فرمان داده که بتو فکر کنم

روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم

دوستم داشته باش

من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی

گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی

دوستم داشته باش


                                         

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

بیست و سوم ماه دی یه روز مقدسه برای من وبابایی

درست سه سال پیش تو چنین تاریخی با بابایی رفتیم دماوند،با اتوبوس رسیدیم به پلور بابایی پیشنهاد داد از مسیر پلور بریم خیلی جالب بود از همون لحظه پیاده شدن از اتوبوس زیر بارش تگرگ بودیم ولی لحظه ای تردید نکردیم مسیر پلور رو کاملا"تا سر خاکی برف کوبی کردیم بعد هم همونجا چادر زدیم و لذتشو بردیم.

من وبابایی تو اون برنامه با هم پیمان زندگی مشترک رو بستیم وبه هم قول دادیم که هیچ چیز نتونه ما رو از هم جدا کنه،به پاس اون لحظات زیبابه هم قول دادیم هر سال این روز رو بریم دماوند و تو منطقه باشیم.

امسال هم بخت با ما یار بود تو همین حوالی یه تعطیلی خوب بود ما هم رفتیم دماوند جای همتون خالی حالشو بردیم تا بارگاه رفتیم با اینکه خیلی هوا خوب بود قله هم نرفتیم ولی کیف کردیم ،بعد هم بعد از رسیدن به سر دوراهی سوار ماشینی شدیم که میخواست تو پلور بنزین بزنه و برگرده رینه ماهم لذت بردیم چون امسال خطالوصلمون رو دوبار رد کردیم

میخوام امشب تنها باشم

میخوام امشب زیبای من عاشق تو ودنیا باشم

 وای وای

با نوری که در دل دارم با شوری که در سر دارم

میخوام امشب شیرین من واسه عشقت فرهاد باشم

وای وای

نازنینم این شب قشنگ رو که برامون مقدسه بهت تبریک میگم

همراه همیشگی تو در تمامی لحظه لحظه زندگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

 احترام یا تقلید کورکورانه؟

درست روز اول ماه محرم همین امسال ،برای انجام کاری بیرون رفته بودم توی مسیر سوار ماشین شدم یه پراید بود که داخلش چهار سرنشین دیگه هم بودند .

صدای ضبط ماشین به طرز وحشتناکی بلند بود و جالبه یک آهنگ ترکی استانبولی با ضرب آهنگ بسیار تند،یکم جلوتر که رفتیم از ماشین کناری صدای بلند نوحه میومد،یکدفعه راننده رو به سرنشینا گفت :امروز اول ماه محرمه؟؟؟ یکی ازسرنشینام تائید کرد.

.

.

.

.

.

.

 خیلی جالب بود در عرض چشم به هم زدنی صدای بلند نوحه از ضبط صوت ماشین به گوش میرسید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

ستاره می گوید:

 دلم نمی خواهد غریبه ای باشم
میان آبی ها


ستاره می گوید :

دلم نمی خواهد صدا کنم اما هجای آوازم
به شب درآمیزد کنار تنهایی
 و بی خطابی ها


ستاره می گوید :


تنم درین آبی
دگر نمی گنجد کجاست آلاله
که لحظه ای امشب ردای سرخش را به عاریت گیرم
رها کنم خود را
 ازین سحابی ها


 ستاره می گوید :


دلم ازین بالا گرفته می خواهم بیایم آن پایین
 کزین کبودینه ملول و دلگیرم خوشا سرودن ها و آفتابی ها



"دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی"

این شعر رو خوندم و ازش خوشم اومد ولی راستش رو بخواهید من هیچ وقت نتونستم با این سبک شعرها حال کنم چون یه حس غم توشه،ولی چون خوشم اومد برای شما گلام هم نوشتم شاید شما هم خوشتون بیاد   

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

آخر این هفته  با بابایی رفتیم همدان

خیلی خوب بود صعودمون ،فرودمون و.....

تا کلاغ لانه رفتیم و از مسیر دوزخ دره رد شدیم....

اولین بار لیلا رو تو برنامه شاه معلم دیدم .دم در خوابگاه الزهرا ایستاده بود فکر کردم از بچه های جدیده رفتم جلو باهاش سلا علیک کردم که بابایی اومد جلو و اون رو به عنوان هم دماوندیه خودش معرفی کرد گویا هفته پیشش با مجید و لیلا رفته بودند دماوند

تو اون برنامه کلی با لیلا دوست شدم و دوستیمون ادامه پیدا کرد همیشه و همیشه یه ترس خاصی از اتفاق تو کوه داشت ولی عشق به کوه بر این ترس در وجودش همیشه غالب بود یادمه آخرین بار که دیدمش در مورد همین قضیه باهام صحبت کرد فکر کنم اواسط اسفند ۸۳ بود بازم بهش جمله تکراریمو گفتم "ترس نداشته باش چون تو وجودت تبدیل به ایمان میشه"

بین مسیر دوزخ دره یعنی جایی که اسفند ۸۳ این اتفاق برای لیلا افتاد وایسادم و یه دفعه تمام اون اتفاقات مثه یه سریال از جلوی چشمام رد شد

یادش گرامی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

۲۴ آذر روز تولد منه

منم مثل همه ی آدما این روز رو خیلی دوست دارم.

سال ۸۳  روز تولدم رو هیچوقت یادم نمیره توی اتاق تربیت بدنی یه تولد ساده ولی صمیمی با بودن همه ی دوستای خوبم یاد همشون بخیر اونایی که به هر علتی از دیدنشون محرومم ولی همیشه دوسشون دارم. هدیه جمعی بچه ها یه هدلایت پزل بود که توسط بابایی برام از کوه ویسی خریده شده بود هنوزم با دیدن اون هدلایت که تو برنامه ها با منه یاد اون روزای قشنگ و دوستای گلم میکنم.نمیدونم چرا یاد اون روز کردم ولی اینو میدونم که همیشه با احساساتم راحت بودم ،اینکه راحت مطرح میکنم واینکه همه رو دوست دارم وبیاد همشون هستم.

دیشب بابایی یکی از قشنگترین  لحظات رو برام رقم زد

وقتی بابایی رسید خونه من مشغول درست کردن شام بودم بابایی بهم گفت لباس گرم بپوش بریم پشت بام اولش فکر کردم بابایی برای تولدم فشفشه خریده ولی .....بابایی منو آروم آروم برد جلو روی پشت بوم و بعد یکدفعه برم گردوند

 

وای خدای من

چه قدر زیبا ماه تمام من بعد آغوش گرم همسرم و صدای استاد شجریان (کاست بت چین )که همزمان از موبایل بابایی پخش میشد،تبریک همسرم و......

ای مه من       

                   ای بت چین

                                        ای صنم........

بابایی ممنون بابت همه قشنگیات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

گاه گاهی میخندم

نه قاه قاه.... که لبخندی و پوزخندی

لبخندی تلخ به زیباییهایی که از دست رفت و دیگر نیست

لبخندی شیرین به زیباییهایی که بود و نیست

پوزخندی تلخ به زیباییهایی که باید می بود ونبود

و اکنون،هنوز می خندم،

لبخندی شیرین،به لبخند شیرینم،به تبسم نگاه شیرینم،میخندم و سرشار از شور زندگی میشوم،آنگاه

 که در نگاهش لبخند زیبای زندگی را می بینم،و باز می خندم و خوشبختم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

مگه از اینم قشنگتر میشه ،سفره ی نهار رو به جای رو میز روی فرش پهن کنی بعد هم کنار گلت یلم

بدی و بعد هم یکی از قشنگترین کاستهای شجریان (غوغای عشقبازان )رو گوش بدی                  

آن جام جان افزای را  ،  برریز بر جان ساقیا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط شیرین  |